سبلان تا البرز مرکزی – یازده روز در کوهستان

روز اول
سفر ده روزه ای را از دامنه های سبلان تا البرز مرکزی آغاز کرده ایم . امروز جمعه ۲۸ اردیبهشت اولین روز این سفر انجام شد . دوستانی از کشورهای چک و اسلواکی همراه ما در این سفر هستند . دیروز وارد کشور شدند و با اتوبوس راهی مهربان شدیم . مسیر روز اول برای رسیدن از مهربان به آبگرم قینرجه در نظر گرفته شده بود . از مهربان استارت کردیم و با همراهی خودروی پشتیبان تا بلندی های اوغلان داغی تا ارتفاع حدود ۳۱۰۰ متر بالا رفتیم . دامنه های شرقی این کوه پر بود از برف چاله های عظیم که مسیر تردد را بسته بودند . به ناچار خودرو را از مسیر نرمیق به مقصد فرستادیم و ادامه راه را با گذر از روی بر توده های برف انباشته ادامه دادیم. در جاهایی برف با ارتفاع بیش از ۱۰ متر انباشته شده بود و برای گذر از مسیر ، در مسیری طولانی تر می بایست برف چال را دور می زدیم و یا شیب تند دیواره را سر می خوردیم که هر دو را به کرات امتحان کردیم . جلوتر جاهایی بود که علی رغم ارتفاع کمتر نسبت به قله اوغلان داغی ، به علت برف گیر بودن و عدم امکان ذوب آن کلا پوشیده از برف بود . امسال با توجه به عدم بارش برف زمستانی و بارش بسیار خوب باران بهاری ( که باعث ذوب برفها می شود ) اصلا انتظار چنین صحنه ای را نداشتیم . راه ها قابل گذر بود و با رد شدن از برف ها وارد دره هایی پر آب و سبز و فوق العاده زیبا شدیم . منطقه غربی سبلان پر آب ترین و زیباترین منطقه اطراف سبلان است که البته صعب العبورتر است و به دلیل سرمای آن در ماه های محدودتری مورد استفاده عشایر قرار می گیرد . مسیرمان در گذر از این دره ها تا خود آبگرم ادامه داشت . در کل مسیری با حدود ۸۵ کیلومتر مسافت و بیش از ۲۸۰۰ متر کسب ارتفاع مسیری بود که برای این سفر داشتیم . دشوارتر از هر مسیر دیگری که تاکنون رکاب زده بودم که صرفا در شرایط مساعد محیطی امیدوار به انجام آن بودیم . بعد از گذر از آخرین دره به سمت آخرین سربالایی مسیر اوج گرفتیم . باران های شدید امسال جاده را شسته بود . اگرچه در همه جای مسیر نشانه های اثرات بارش مثل آب بر شدن راه و ورود سنگ های ریز و درشت به جاده را داشتیم ولی در این قسمت که هنوز تردد عشایر در آن شروع نشده بود بیشتر محسوس و ملموس بود . سرد شدن تدریجی هوا و باد سوزناکی که با گذر از یخچال های اطراف جلوی حرکتمان را سد می کرد همراه با غروب آفتاب ، حرکتمان را کند تر می کرد . چیزی به تاریکی هوا نمانده بود که دوستانی از مشگین شهر را در مسیر دیدیم . از برف گیر بودن مسیر و احتمال وجود تعداد بیشتری از یخچال ها
در ادامه مسیر گفتند و پیشنهاد دادند به هیچ‌وجه مسیر در تاریکی طی نشود . بعد از مشورتی کوتاه تصمیم گرفتیم از رکابزنی ۱۲ کیلومتر پایانی مسیر منصرف شویم . با راهنمایی دوستان مشگین شهری جیپ سوار ، تا اولین اوبا ( چادر عشایری ) رکاب زدیم . جاده های سنگلاخی و پر از رد برش آب در روز روشن هم بسیار دشوار و انرژی گیر بود . در تاریکی هوا که جای خود دارد .
در اوبا صحبت کردیم تا ما را با نیسانشان تا قینرجه برسانند . به علت شرایط مسیر می بایست از مسیر جایگزین که تا مشگین شهر بالا رفته و دوباره تا قینرجه بالا می آمد ما را جابجا می کردند . بعد از پذیرایی به صرف چای و نان و پنیر که چقدر در آن شرایط عالی و دلچسب بود با نیسان و با همراهی دوستان جیپ سوار راهی قینرجه شدیم . مهران ، از جیپ سوارها که خودش هم دوچرخه سوار و مربی دوچرخه است برایمان محل اقامت را هم هماهنگ کرد . قینرجه که رسیدیم ساعت حدود ۱ شب بود . روزی بسیار بسیار سنگین داشتیم و به جرات سنگین ترین رکابزنی ای که تابحال داشته ام . با ۲۴۰۰ متر کسب ارتفاع و ۷۵ کیلومتر رکابزنی در مسیری که ذکرش رفت . آماده می شویم برای روز دوم سفر از قینرجه تا شابیل .
پ.ن ۱:
برای تعطیلات خرداد این برنامه در مسیرهایی محدود تر برای تعداد بیشتری از همراهان گردنه مه آلود تدارک شده بود که با شرایط یاد شده اصلا مناسب دوستانی با تجربه کمتر نیست و احتمال جایگزینی با مسیرهایی دیگر و یا کنسلی وجود دارد .
پ.ن۲: سوییت عالی بود ولی آبگرم قینرجه براه نبود 😔.
پ.ن.۳: همراهان خارجی واقعا دوچرخه سواران قهاری اند . با تجربه و توانمند . برایمان کلاس درس هم هست .
روز دوم :
شب را در سوییت های آبگرم آیقار قینرجه خوابیدیم. شب که رسیدیم وقت آبگرم تمام شده بود . مسئول مجتمع گفت ساعت 8 شروع بکار است . انشالله از آب گرم استفاده کنید . ساعت 8 نشده بقچه مان را برداشتیم و راهی شدیم . کسی نبود . نشستیم . نگهبانش آمد و رفت و این ور و آنور کرد . تا 10 آب راه نیفتاد . از خیرش گذشتیم و راهی شدیم .
مسیر حرکتمان از جاده بود تا جایی که راه موئیل جدا می شود . و از آنجا از کنار آبگرم یئل سویی راه خاکی را پی گرفتیم . دره ای که منتهی به قینرجه و موئیل است از مشگین شهر در فاصله 12-13 کیلومتری بیش از 15 مجتمع آبگرم دارد . با تحولاتی که دارد در آینده نه چندان دور یکی از قطب های گردشگری خواهد شد .
جاده خاکی سربالایی شدیدی دارد . سال قبل هم این راه را رفته بودیم. امسال سر سبز بود بر خلاف پارسال . و پر بود از گل . اگرچه خود این منطقه در مقابل سایر ییلاقات خشک تر است و محلی ها آن را قوری تاختا می نامند . کوه را که پشت سر بگذاری دوباره عظمت سبلان را خواهی دید ولی سربالایی هم کم نیست . سرعتمان به سرعت چک ها نم یرسید و تلاشمان بریا همپا شدن با آنها بدتر انرژی مان را تحلیل می داد . تصمیم گرفتیم مسیر خودمان را با سرعت خودمان برویم . آرام آرام کوه را بالا رفتیم و وارد دره شدیم . از اینجا سبلان زیباتر است . مخصوصا جایی که سربالایی شدید اول تمام می شود و کنار راه را سنگچین کرده اند .
ادامه راه ساده تر بود . عشایر کم کم داشتند مستقر می شدند . فاصله مان از چک ها زیاد شده بود و دیگر نمی دیدیمشان . بعد از دقایقی رکاب زنی به دشت گل های زرد رسیدیم . اینجا جایی است که حالت تقریبا مردابی دارد . ادامه آن سدی است که آب آن امسال پر است . هنوز اگرچه گل ها کامل باز نشده اند ولی بسیار بسیار زیباست اینجا . از جاهایی است که باید بریا آن وقت گذاشت . اگر بشود امسال شبی را در این دشت چادر خواهم زد . احتمالا با دوستانی از گردنه مه آلود . شب های زیبایی هم احتمالا خواهد داشت .
در ییلاقات سبلان مسیر زیاد است . مسیرهایی که مراتع مختلف را به هم وصل می کنند به هم تنیده اند . بریا رسیدن به یک مقصد شاید ده ها راه را بتوان بکار برد . بریا امسال ، راهی را از ساری گول به شابیل در نظر گرفته بودیم که از کنار مرداب طاووس گلی می گذرد . راهش سربالا بود و ما امیدی نداشتیم که به چک ها برسیم . مرد عشایر می گفت بیشتر از یک ساعت است که رفته اند . به این فکر کردم که آنها زودتر اگر برسند اذیت خواهند شد در شابیل . پیدا کردن ماشین هم برایشان آسان نیست . تصمیم گرفتیم از راهی که سربالایی کمتری دارد و از زیر سد رد می شود برویم . راه را ادامه دادیم و از مسیر صخره های زیبای این منطقه رد شدیم . به هوشنگ میدانی رسیدیم که هنوز هیچ نداشت . هنوز اثری از گل های زیبای آن نبود . شاید بخاطر سردی هوای امسال . ولی تا دو هفته دیگر اینجا هم پر گل می شود . ادامه راه را با گذر از ابتدای دره شیروان به شابیل رسیدیم . هنوز خبری از چک ها نبود . نگران شدم . گفتم شاید مشکلی پیدا کرده اند . آماده می شدیم با نیسان دنبالشان برویم که تلفنشان خط داد و گفتند آب گرم را آماده کنید که آمدیم .
کانکسی گرفتیم و راهی آبگرم شدیم . پیشنهاد ویژه امیر ، سرو هندوانه در آبگرم بود . عالی و دوست داشتنی بود این پیشنهاد . و چقدر چسبید . شب را در کانکس خوابیدیم و آماده برای روز پر چالشی دیگر .
موارد مهم :
1- سگ های عشایر همه جا هستند . احتیاط
2- آقا هادی از خرسی که دیروز در مسیر دیده بودند ( وقتی با نیسان می آمدند) گفت . هیجان انگیز بود .
3- آبگرم شابیل در حال تعمیر است و فقط استخرش کار می کند فعلا . امیدوارم تا برنامه بعدی راه بیفتد کامل
4- شابیل در حال حاضر هیچ مغازه و کبابی و … ندارد . رفتیم از قوتور سویی خرید کردیم. ماه رمضان است و کسادی بازار مسافر
5- ساری گول خیلی زیباست . زوجی در آنجا کمپ کرده بودند . اگر وسایلمان همراهمان بود از دست نمی دادم کمپ در این طبیعت زیبا را . بماند برای سری بعدی .
روز سوم :
شب دوم را در کانکس های شابیل ماندیم . بعد از آبگرم ، خواب راحتی داشتیم . هوای نیمه شب سرد بود . ولی آسمان بسیار صاف و پر ستاره بود . در این موقع از سال که هوا هنوز گرم نشده و هم به دلیل ماه رمضان ، هنوز فصل مسافرت ها به این منطقه شروع نشده و شابیل خلوت خلوت است . حتی دکه های کباب هم برپا نشده اند . نوری نبود و راحت می شد آسمان پر ستاره را تماشا کرد .
صبح خیلی زود ، لوکاس را دیدم که در آم سرما بیرون لباس عوض کرد و رفت . پسر قد بلند خجالتی ، همیشه دور از تیم بود . دوست داشت از بلندی های مشرف به مسیر بالا برود و از آن بالا تماشا کند و یا عکس بگیرد .. از پایین می دیدیم که تا جایی که دیگر سخت دیده می شد دامنه کوه را بالا رفت و مشغول عکاسی شد . ما هم کم کم بیدار شدیم و بساط صبحانه را براه کردیم . اطراف کانکس ها آویشن پر بود و دم نوش آویشنی که آماده کردم به اندازه چای یا بیشتر برای چک ها جذاب بود . برای خودمان هم خوب بود چون شب سرد خطر سرما خوردگی را در پی داشت .
ساعت حدود 8 بود که راهی شدیم . از شابیل به سمت قوتور سویی ، جاده آسفالته را سرازیر شدیم و از آنجا سربالایی خاکی اول مسیر را ادامه دادیم . دوستانی که گزارش سال قبل از این مسیر را مطالعه کرده اند می دانند که در این قسمت ، فقط ابتدای مسیر سربالایی است و بقیه مسیر سرازیر است تا سردابه و اردبیل .
بین شابیل و قوتور سویی ، جاده آسفالته ، دره ای را دور می زند که پر از گل های زرد است . اینجا دشت گل های زرد کم نیست . هرجا را نگاه می کنی بزرگ و کوچک از این گله گله گلهای زرد می توانی ببینی ولی بعضی جاها خاص ترند بخاطر ویوی زیباترشان . اینجا جایی است که سبلان را تمام قد در پشت سر داری و صبح ها عکس های زیبایی می شود اینجا گرفت .
سربالایی به سمت سردابه را هم که می روی باز دره پر از گل است . البته اینجا دیگر از دره فاصله داریم و فقط زیبایی گل ها را از دور تحسین می کنیم . از گردنه که سرازیر می شویم دنیا رنگ دیگرش را هم رو می کند . مرداب های مسیر که سال قبل نمه آبی داشتند پز از آبند . مثل نگین فیروزه به دامن کوه های پر گل چسبیده اند و از آن بالا خیلی زیبا دیده می شوند . نزدیک تر که می شویم دو طرف مسیر باز گل است . علاوه بر گل های زرد ، بابونه و انواع گل های دیگر از همه رنگ را می توان دید . عشایر هنوز کامل مستقر نشده اند و فقط بعضی جاها می توان چادرهای عشایر را دید . در کنار یکی از چادرها ، درمیان گل ها استراحتی می کنیم . صاحب چادر می شناسدمان . می گوید همانی نیستید که سال قبل هم آمدید و …. . کامل بیاد دارد . حال و احوالی می کنیم . می گوید امسال خیلی خوب بوده . باران خوب باریده و مراتع همه سبز اند .
جلوتر کنار مرداب ، چک ها ایستاده اند . ساکت . به صدای قورباغه های مرداب که سمفونی راه انداخته اند گوش می دهند . ما که می رسیم ما را هم به سکوت دعوت می کنند . هر کدام گوشه ای می نشینیم و خستگی در می کنیم . مرداب بسیار زیباست . این مرداب فصلی است و. شاید تا دو ماه دیگر اثری از آن نماند . ولی الان که هست منشا حیات است برای حیوانات و بریا گل های زیبایی که در حاشیه آن رسته اند .
بارش باران شروع می شود .. من لنت ترمزهایم به صدا افتاده اند . روزهای قبل سرازیری های شدیدی داشتیم و حسابی لنت خورده اند . تا جایی می روم . باران شدت می گیرد . ترمزهایم قابل اطمینان نیستند . سوار نیسانی گذری می شودم و از کنار دوستانمان که زیر باران از هوای بهاری لذت می برند رد می شوم و تا سردابه می روم . ماشین را زودتر فرستاده ایم که آنجا منتظرمان باشد . باران همچنان می بارد . همه که می رسند در قهوه خانه ای جمع می شویم و خودمان را به صرف کباب مهمان می کنیم . سردابه قهوه خانه و قصابی و کبابی زیاد دارد . ارزان و مطمئن . ماه رمضان است و خلوت اند ولی بعد ماه مبارک غلغله می شود اینجا . .
بعد از ظهر باران بند می آید . تصمیم می گیریم تا اردبیل ادامه دهیم . برای جا تماس می گیریم و جای مناسب نمی یابیم . تصمیم بر کمپ در کنار دریاچه شورابیل است . شب خوبی را در اردبیل داشتیم . مخصوصا امین و سامان از دوستان اردبیلی که شب را مهمانمان شدند و با صحبت های شیرینشان شبمان را ساختند .
پی نوشت :
1- مسیر سردابه از کمی قبل از سردابه تا خود اردبیل آسفالت است .
2- سردابه دو مجتمع آبگرم خوب دارد . بریا ما امکان استفاده فراهم نشد .
3- خاکی این مسیر بهتر از روزهای قبل است و حتی با سواری ها هم م یتوان آن را طی نمود .
روز چهارم
صبح در شئورابیل از خواب بیدار شدیم . امین دوست اردبیلی مان هماهنگی ماشین ها را برای انتقال ما به نئور انجام داده بود . ساعت 7 ماشین ها رسیدند و تا آنها برسند ما دوچرخه ها را بار نیسان کرده بودیم . تا نئور راه زیادی نیست . در مسیر اردبیل به خلخال سه راه دلیلو را به سمت چپ پیچیدیم و در مسیر پیچ در پیچ و کوهستانی نئور راه را ادامه دادیم . از اردبیل تا نئور حدود 45 کیلومتر است و ماشین ها 35 تومن گرفتند . قیمتشان به نظر خیلی خوب بود . تا خود دریاچه مسیر آسفالت است . از سربالایی های آخر قبل از نئور که می گذشتیم یادم افتاد سه سال قبل شب این مسیر را با گروه کوهنوردی خلخال با اتوبوس می آمدیم که دچار حادثه شدیم . اتوبوس نتوانست دنده بدهد و در سربالایی عقب هقب برگشت و سرکت گرفت و با کوه برخورد کرد . تلفات نداشت ولی ترسناک بود . یادم نمی رود که آن شب پر ستاره ترین شبی بود که تا بحال دیده ام .
صبحانه را نئور خوردیم و راهی شدیم . گل های زرد هنوز آنچنان که باید اطراف دریاچه را پر نکرده اند . هوا هنوز سرد است و تا اوج گل ها شاید دو هفته دیگر زمان لازم باشد . از کنار دریاچه مسیر خاکی را بالا رفتیم . باید گردنه را رد می کردیم و در سرازیری به سمت سوباتان راهی می شدیم . هوا خوب بود . مسیری که آماده کرده بودم بعضی جاها خطا داشت . اینجا هم مثل سبلان راه زیاد بود و به نظر می آمد هر یک از آنها ما را به گوشه ای از ییلاقات تالش خواهد رساند . ولی راه اصلی را ادامه دادیم . از اوج دریا پیدا بود . مهمانانمان خیلی خوششان آمده بود . به سمت سوباتان که سرازیر شدیم جشنواره گل ها شروع شد . گل ها از همه رنگ و بیشتر سفید . اینجا هم هنوز امپراطوری گل های شقایق شروع نشده ولی گل های ریز سفید که در میانشان هر از چندگاهی آبی و بنفش و قرمز هم هست را همه جا می شود دید . گل های زرد هم هستند . بیشتر جاهایی که آبگیر ترند . میان دره ها یا اطراف چاله ها .
اولین بقایای کلبه های عشایری تالش را زیر دیواره ای از برف می بینیم. اگر چه زمین ها کامل سبز اند ولی دیوار به دیوار سبزه ها ، دیواره های بر فی بزرگ هنوز باقی اند . .ضخامت برف ها هم چشمگیر است . شاید بیش از 2-3 متر . کمتر از آنی است که در مسیر مهربان دیدیم ولی باز قابل توجه است .
به تدریج هوا گرم تر می شود و گل ها بیشتر . مسیر قبل از رسیدن به خود روستای سوباتان ، سرازیری شدیدی دارد و جاده شنی است . با احتیاط زیاد رد می کنیم و به سوباتان می رسیم . برنامه مان بازدی از آبشار ورزان است . هوا داغ است و ابرها کم کم نزدیک می شوند . آبشار ورزان از خود روستای سوباتان فاصله زیادی ندارد . 3-4 کیلومتر مسیری که خیلی ارتفاع نمی گیرد . به سمت ورزان راهی می شویم . صحنه ها عالی اند . چک ها سریع تر اند . به آبشار که می رسم آنها در حال برگشت اند و با عجله . می گویند باران دارد شروع می شود . تا ما نگاهی به آبشار بیندازیم باران شدیدی شروع شد . تلاشمان برای برگشت زیر بارش شدید باران جو.اب نداد . فکر می کنم آنها به ده رسیده بودند ولی من و امیر زیر شیروانی یکی از کلبه ها منتظر بند آمدن باران شدیم . باران که آرامتر شد راه افتادیم و آنها را در ده دیدیم . باران همچنان می بارید . ولی ماندن به صلاح نبود. تصمیمان به رفتن بود . تا تالش می بایست می رفتیم . از سوباتان که بیرون آمدیم باران دوباره شدت گرفت . وسط راه آب با عمق بیشتر از 20 سانت در جریان بود . راه گود بود و از هر طرف آب باران وارد راه می شد . پوشش های ضد باران هم کارساز نبود . خیس خیس خیس شده بودیم . به سرعت ارتفاع کم کردیم و با گذر از دشت های زیبای سوباتان وارد جنگل های تالش شدیم . به اول آسفالت که رسیدیم باران تمام شد و هوا خوب . مسیرمان را تا تالش ادامه دادیم و در خانه معلم تالش مستقر شدیم .
پ.ن:
1- قصد داشتیم از شکر دشت هم رد شویم . شرایط بد جوی این امکان را از ما گرفت .
2- سوباتان اگرچه زیبا بود ولی هنوز با دوران اوجش فاصله داشت . شاید دو سه هفته زمان نیاز باشد . امسال سال سردی بوده است .
3- در جوامع دوچرخه سواری به دلیل پیامی که در خصوص دزدی دوچرخه در سوباتان داده بودند ، خیلی وجهه جالبی از مردم این منطقه ندارند . صحت آن مطلب را نم یدانم و با مردم این منطقه هم خیلی در ارتباط نبوده ام. در پاسخ دوستانی که در این مورد از من پرسیده اند واقعا پاسخ مشخصی ندارم. ولی خودم سعی کردم در این مورد جانب احتیاط را رعایت کنم .
4- تالش شهر جالبی بود برای اقامت . دو شب آنجا بودیم و خاطرات خوبی از شهر و مردمش داشتیم .
5- بعضی دوستان گفته اند مسیر را دو روزه هم می شود رفت . قاعدتا مسیری که یک روزه می شود رفت دو روزه هم می شود . می توانید شب را در سوباتان یا روستاهای دیگر آن منطقه بمانید و یا در طبیعت کمپ بزنید . البته اواسط خرداد بهتر است.
روز پنجم :
قرار بر این بود که روز پنجم را از تالش به سمت ناو و از آنجا به سمت خلخال ادامه دهیم . ولی بارندگی دیروز و احتمال بالای بارندگی امروز ، باعث شد تصمیم دیگری بگیریم . قرار را بر این گذاشتیم که امروز را به ساحل گیسوم ، آبشار ویسادار رفته و به تالش برگزدیم و فردا با ماشین تا خلخال برویم .
اقامتمان در خانه معلم بود . خانه معلم دیوار به دیوار دبیرستان پسرانه بود و حیاط مدرسه هم در واقه پارکینگ خانه معلم. دوچرخه های گلی مان را گذاشته بودیم حیاط مدرسه . صبح که رفتیم بالای سرشان ، بچه ها جمع شده بودند دورشان و با تعجب نگاه می کردند . وقتی فهمیدند همراهانمان خارجی اند هیجان زده تر شدند . تلاش می کردند انگلیسی صحبت بکنند و از همه چیز بپرسند . دوچرخه ها شدید گل آلود بود و تمیز کردن آنها در حیاط مدرسه وقت زیادی گرفت . بچه ها هم که منتظر امتحان بودند همچنان حاضر در صحنه بودند . با بچه ها عکس یادگاری گرفتیم . و راهی شدیم .
هوا شرجی بود و گرم . تا ساحل گیسوم ، یکسره رکاب زدیم. جاده های شمال خیلی بریا مهمانانمان جذابینت نداشت . جاده های کوهستانی را می پسندیدند ولی در هر حال جبر آب و هوا بود باید لذت می بردیم . تا ساحل گیسوم رفتیم . جاده تونلی آن جالب بود . تنی به آب زدیم و کنار آب بستنی خوردیم و استراحت کردیم . تقریبا نزدیک ظهر بود که به سمت پره سر و ویسادار راهی شدیم . سربالایی مسیر ویسادار شدید نیست . جاده هم که آسفالت است . ولی گرما و رطوبت بالای هوا آزاردهنده بود . دوستانمان که جلوتر می رفتند آبشار را رد کردند و مسیر را ادامه دادند . آبشار تابلو دارد ولی نه چندان مشخص. البته بعد از آبشار جاده خاکی می شود و تا گردنه الماس و خلخال این جاده خاکی ادامه پیدا می کند . کمی منتظر شدیم تا برگردند . آبشار را دیدیم . مهمانان که نگران شرایط بد آب و هوا بودند ، زودتر راهی شدند و زیر آبشار نرفتند . ما رفتیم و در برگشت هم استراحت بیشتری داشتیم .
آبشار ویسادار کلا جای جالبی است . البته راستش را بخواهید از جاذبه هایی که تا کنارش را راه و پله کشیده اند به شخصه خیلی خوشم نمی آید . به نظر می رسد مصنوعی می شود جاذبه ها به این کارها . ولی خوب باید راهی برای استفاده همه از زیبایی های طبیعت وجود داشته باشد . درکل این روز را صرفا من باب استراحت رکاب زدیم و در کنارش ویسادار را هم دیدیم .
ترک جی پی اس در چند جا قطعی داشته است نمی دانم چرا . ولی خوب جاده معلوم است و شاید این ترک خیلی کاربرد نداشته باشد .
نکته خیلی عالی امروز ، بلال فروشی بود که کل مسیر را با تابلوهایی با جملات کمک کننده ویا امیدبخش پر کرده بود و در کنار آبشار هم بنر زده بود که به ازای هر کیسه زباله ، بلال رایگان می دهد . این حرکتش فوق العاده بود .
شب را به تالش برگشتیم و در همان خانه معلم ماندیم . تا فردا راه خلخال به ماسوله را ادامه دهیم .
روز ششم:
ماسوله روستای زیبایی است .. بیشتز از آنکه زیبا باشد متفاوت است . با آنچه در جاهای دیگر می توان دید . نزدیک به کوه و هوایی نسبتا خنک در مقایسه با پایین دست ها ، جنگل های زیبای اطرافش و شهری که پلکانی است . خانه ها روی هم ساخته شده اند و بریا جذب مسافر ، چه زیبا و یکدست آراسته شده اند . جاهای کار شده خیلی مد نظر من برای سفر نیست . آنجاها که دست نخورده ترند را دوست تر دارم . ولی جاهایی هم باید باشد بریا گذاشتن جلوی مهمان . همچنان که مهمان های خارجی مان کیف م یکردند از بودن در ماسوله . شهری متفاوت از آنچه قبلا دیده بودند . کوچه ها را به اتفاق قدم زدیم و از هر صحنه ای که می شد عکس گرفتند .
مسیر اصلی رسیدن به ماسوله از راه رشت و فومن است .. تقریبا همه از این راه خود را به ماسوله می رسانند . ولی همین راه را بعد از ماسوله که ادامه دهید ، جاده خاکی می شود .و تا بالای کوه ها ادامه پیدا می کند . آنجا که بلندای البرز را رد می کند و در آنسوی کوه در دامنه جنوبی کوه ها در ارتفاعی نسبتا زیاد ، تا خلخال ادامه می یابد . و طبیعتا از همین راه می شود از خلخال به ماسوله رسید .
یک روز از سفرمان را به علت بارندگی تغییر دادیم و مسیر ناورود به خلخال را رکاب نزدیم . در عوض با ماشین خود را به مجره رساندیم . آنجا که راه ماسوله و اسالم از هم جدا می شود . از اینجا تا خلخال 10 کیلومتر بیشتر نیست . ما از اینجه رکابزنی را شروع کردیم . البته بعد از اینکه صبحانه را پیش علی آقا ، مغازه دار با ذوفی که در این سه راهی بساط دارد خوردیم. برایمان نان تازه سفارش داد از ده آوردند . بساط چایی اش براه بود و خودش هم بسیار خوش مشرب . از مجره که استارت زدیم ، جاده سرازیر بود و آسفالت . اطراف گل های زرد فراوان بود ولی پر نبود آنطور که باید . زود بود . البته امسال هوا سرد است وگرنه کلا زمان خوبلی است این زمان . امسال سرما مردم این منطقه را خیلی اذیت کرده . در کل راه درختان گردو با برگ های سیاه شده از سرما دیده می شوند . اهالی می گفتند کلا هیچ میوه ای نداریم امسال . این منطقه باغ زیاد دارد و میوه در سید درآمدشان مهم است . مخصوصا گردو. .
در این مسیر روستاهای بزرگ و کوچک زیاد است . در فواصل نه چندان زیاد از میان ده ها رد می شویم . بزرگترینشان کلور است . به کلور که رسیدیم بازار هفتگی وسط شهر براه بود . خود جاذبه ای است این بازارهای هفتگی . دیدنی بود . در کنار مغازه ای برای تجدید قوا ایستادیم و اطرافمان پر شد از بچه های ده . اینجا زبانشان اکثرا تاتی است . بزرگترها همه شان ترکی بلدند و عالی صحبت می کندد. کوچکترها کمتر .
روستای بزرگ بعدی شال است . در ادامه مسی ر، سربقالایی شروع می شود . سربالایی نسبتا خوب و نفس گیری هم هست . راه هم تا جایی آسفالت شده و در ادامه ، ماشین های راهسازی در حال کارند . خاکی خوبی دارد و به نظر می رسد تا مدت کوتاهی کار آسفالت آن هم بپایان برسد .
کمی مانده به گردنه ف قهوه خانه ای کنار راه است . من عقب تر از همه بودم . دیدم بچه ها ایستاده اند . من هم رفتم . دیدم آقا هادی با پیرمرد قهوه خانه دار خوش و بش می کنند و از خاطرات سفر 5-6 سال قبل آقا هادی می گویند . پیرمرد یادش بود . سر صحبت را با او باز کردیم . گفت بیش از 150 سال است که خانوادگی این قهوه خانه را دارند . قبلاا مسیر تردد کاروان ها بود از شمال به خلخال و برعکس که تبادل مایحتاج می کردند . گفت بعدها دیگر از این مسیر ، تبادلی نمی شود . فقط کوه نوردها می آیند و مسافران گذری . جای خواب هم دارد . مشتری های خاصی دارد که می آیند در این گوشه خلوت و دنج به دور از همه چیز چند روزی را استراحت می کنند . اطراف قهوه خانه کوه های پر برکتی دارد و پر است از آویشن و امثالهم .. من آرام می رفتم و سعی میکردم زیباییها را مزه مزه کنم . از گروه عقب تر بودم . ولی نشد که نایستم و بقچه ام را از آویشن هایی که کنار جاده چشمک می زدند پر نکنم .
بعد از قهوه خانه ، ماجلان است و دیگر هیچ تا خود ماسوله . از ماجلان به بعد ، راه باریک تر می شود . کوه را دور می زنیم و از شکافی که در کوه ها ساخته اند وارد دنیای ابرها می شویم. آن سوی کوه ها پر ابر است . از بالا ابرها را می بینیم و کم کم که ارتفاع کم می کنیم وارد ابرها می شویم . خیلی غلیظ نیست و می شود در مه سبک ، جنگل هایی را که کم کم شروع می شوند را دید . گل های گاوزبان که همه جا پر اند . من نمی شناختم این گل ها را . امیر از خانواده ای که مشغول چیدن بودند پرسید . ما هم بی نصیب نماندیم و در فرصتی که آقا هادی ، لنت هایش را عوض می کرد ، امیر از این گل ها چید .
پایین تر از مه ف هوا گرم بود . ابرها بالا ماندند و ما سمت ماسوله سرازیر شدیم . خانه معلم که هدف اولیه ما بود برای مجردها اتاق نداشت . خانه دو طبقه ای گرفتیم که هر طبقه اش یک اتاق داشت . مستقر شدیم چه مستقر شدنی . اگرچه اولین کوچه روستا بودیم ولی بالا بردن چرخ ها از 30-40 پله ای که شیبشان هم خیلی تند بود ، بعد از 70-80 کیلومتر رکابزنی ، خسته کننده بود .
آماده شدیم و به گشت شهر رفتیم . غذا تا افطار نبود و تا افطار هر چه از شهر می شد دید را دیدم . شام را به دیزی و آش مهمان کردیم خودمان را . خیلی هم چسبید .
.
برنامه روز بعد ما از ماسوله تا قلعه رودخان و رشت بود . شب استراحت کاملی کردیم . خستگی را در ماسوله گذاشتیم و بعد از صرف صبحانه عدسی آیدین پز که با آویشن تازه معطر شده بود ، از ماسوله بیرون زدیم .
پ.ن :
راه ماسوله به خلخال را با ماشین شخصی هم می توانید بروید .
مسیری از سمت زنجان و آب بر هم هست که در نهایت به این راه می رسد و از آنجا هم می توانید به ماسوله برسید .
نرسیده به شال ،مسیر دو راهی می شود و می توانید از آنجا به سمت گیلوان و ماسال هم بروید .
مسیری که ما آمدیم در کنار رودخانه ای است که از سمت خلخال شروع شده و به سمت کلور و از آنجا به سمت زنجان می رود . این رودخانه یکی از سرشاخه های سفید رود و قزل اوزن است . جایی که جاده اصلی از رودخانه جدا می شود و ارتفاع می گیرد ، مسیری خاکی در امتداد رودخانه ادامه پیدا می کند که با ادامه آن می توان به دشت طارم رسید . این مسیر ، برای برنامه ای دیگر عالی است .
روز هفتم
صبح ماسوله دیدنی بود . باران صبحگاهی زده بود و هوا بسیار لطیف بود . بساط چای آویشن را آماده کردیم . از آویشن هایی که دیروز تو راه چیده بودیم . رفتیم بالکن طبقه پایین و بساط را در بالکن برپا کردیم. من زودتر پاشده بودم و عدسی بار گذاشته بودم . بچای آویشن را به عدسی پیوند زدیم با نان تازه ای که از محله طبقه بالا گرفته بودیم . هوا کم کم داشت گرم می شد و دم . راه که افتادیم تقریبا خوب گرم شده بود . پایین تر هم که می رفتیم بیشتر میشد دم هوا . از ماسوله به پایین و به بالا دو دنیای متفاوت است . دیروز که آمدیم از بالا ، تا خود ماسوله اثری از تمدن نبود و همه چی عالی بود . از ماسوله به پایین همه چی بود و خیلی فضا بکری آنچنانی نداشت . گویا این راه ها ساخته شده بود تا شما را به ماسوله هدایت کند . کنار جاده پر از رستورا و تابلو و … . عقب تر از همه راه می رفتم و سعی کی کردم به آرامی جلو بروم. دوستان چک طبق معمول جلوتر رفته بودند و سرعتشان هم بالاتر بود . نرسیده به فومن جایی که زده بودم تو نقشه که باید از آنجا بپیچیم بچه ها ایستاده بودند . از تعویض روغنی روغنی گرفتیم و زنجیرمان را صفایی دادیم . جمعی که دور هم بودند تو مغازه می گفتند از اینجا به قلعه رودخان راه نیست باید برید از فومن دور بزنید . گفتم ولی من نقشه اش را دارم باید باشد . گفت می رید و بر می گردید . خواستید امتحان کنید . رفتیم . جاده روستایی بود که تا جایی می رفت و از جایی به بعد خاکی می شد . خاکی را ادامه دادیم و به جاده اصلی قلعه رودخان رسیدیم . تقریبا میانبری بر راه اصلی بود این راه . از اینجا به بعد مسیر تا حدی کفی بود و نزدیک تر به قلعه سربالا می شد . هوا بسیار گرم بود و تجدید بستنی بود که چاره کار بود . چک ها هم ایستاده بودند . دلی از عزا در آوردیم و راه را ادامه دادیم . سربالایی را بالا رفتیم . جاده آسفلته و خوب بود . زیاد شلوغ هم نبود . ساعت 1 به پای قلعه رسیدیم . دو نفر از مهمانان پایین ماندند و ما همه رفتیم به دیدار قلعه . قلعه را خیلی پسندیدند . می گفتند چک پر است از قلعه ولی هیچکدام به این عظمت نیستتند . خیلی بیشتر از آنچه فکر می کردمم بازدیدشان از قلعه طول کشید . باز گشتیم و پایین که رسیدیم حدود ساعت 4 بود . راه افتادیم . در جاده خلوتی که به سمت شفت می رفتیم یحیی جلودار بود و من تقریبا عقب تر از همه می رفتم . جاده صاف بود و رذاحت . خواستم ادامه راه را روی نقشه چک کنم . گوشی را که در آوردم یک لحظه دیدم کنار جاده با شانه خاکی پله دارد و من دقیقا بالای پله در حال پرت شدنم . فرصتی برای هیچ کاری نبود و به شدت زمین خوردم. روی آسفالت دراز کشیدم تا کمی خودم رو پیدا کنم . شکستگی نداشتم ولی به شدت همه جای بدنم درد می کرد . گفتم ادامه میدم . نیسان هم فاصله داشت از ما و منتظرش نشدم . با درد ادامه دادم . آنهایی که جلوتر بودند رفته بودند و فقط 3 نفر از چک ها دیدند و ماندند . کار تیمی شان عالی بود و. در گروه 4 نفره ای که من نفر سوم بودم مرا در باد خود بردند . نفر اول به ترتیب عوض می شد و با آرامش و تسلط رکاب می زدند . فاصله تا رشت خیلی کم هم نبود ولی تلاش می کردم که بتوانم ادامه دهم .
به رشت که رسیدیم اول شلوغی و بی نظمی در خیابان های ورودی شهر بود که وحشت زده شان کرد . مخصوا یحیی که از بین ماشین ها لایی می کشید و با سرعت می رفت و اینها به تقلید ادامه می دادند . و این ترسانده بودشان . کمی آرام کردیم گروه را و از پیاده رو به آرامی ادامه دادیم . به مرکز شهر که رسیدند خیلی خوششان آمده بود . شهر را خیلی پسندیدند . شب را خانه معلم رشت ماندیم . جایی بسیار خوب و تر و تمیز . شب چک کردم و دیدم همه بدنم پر از زخم های ریز و درشت شده . دستم هم به شدت درد می کرد . نگران بودم که دیگر نتوانم با تیم ادامه دهم .
روز هشتم :
رازمیان تا هیر ، روز هشتم سغر سبلان تا البرز مرکزی
روز هشتم سفر از رشت با ماشین تا رازمیان آمدیم . دوچرخه هارا بار نیسان کردیم و خودمان با سواری رفتیم تا رازمیان .
از اینجا شروع کردیم و تا هیر ، سربالایی خوبی را ارتفاع گرفتیم . شروع رکابزنی مان ساعت ۴ بود و خیلی فرصت نداشتیم. لذا نهایتا تا هیر توانستیم ادامه مسیر دهیم و ادامه مسیر را برای فردا گذاشتیم .
روز نهم :
شب را در هیر در جلوی مدرسه نیمه متروکه اش خوابیدیم . صبح عدسی بار گذاشتم و تا بچه ها آماده شوند بساط عدسی و چای براه بود . هوا عالی بود و آماده بودیم بریا رکابزنی عالی . هیر انتهای جاده آسفالته الموت است . از اینجا به بعد ، با سربالایی نسبتا تندی جاده در دامن کوه ارتفاع می گیرد و بعد از رسیدن به ارتفاع حدود 3000 متر از آن سو پایین می آید . هوا آفتابی بود و عالی . اثرات تصادف دو روز قبل را هنوز در دست و زانویم احساس می کردم . می ترسیدم بری ادامه سربالایی ها مشکل داشته باشم . مخصوصا اگر نیسان نمی توانست جایی ما را همراهی کند . بنابراین ابتدای مسیر را ریسک نکردم و خودم را به نیسان سپردم . بچه ها خوب بالا می رفتند . بالاتر که می رفتی کوه ها سبز تر و سبز تر می شدند . اوجش جایی بود که کوه و دره پر بود از ریواس . از اینجا به بعد شیب شکسته می شد و کمتر می شد شیب جاده . دوچرخه را برداشتم و من هم ادامه دادم . البته بعد از اینکه یک بغل ریواس کندم و زدم روی ترکبند دوچرخه . یکی یکی می خوردم و تا بالای کوه چیزی از آن نمانده بود . بالای کوه برف بود ولی خیلی کم . فقط در بالاترین نقطه جایی که راه را از میان کوه بریده بودند گوشه ای که آفتاب نمی گرفت کمی برف نگه داشته بود . از آن بالا سپارده دیده می شد . دره سبز بود و پر درخت . پایین تر که می رفتی زمین پر گل تر می شد . بعضی جاها را هم کاشته بودند . با همان شیبی که بالا آمده بودیم از این سمت هم ارتفاع کم کردیم و رسیدیم به سپارده . سپارده در دره ای است که دو طرفش آباد است و قدم به قدم پر از ده . اینجا اولین روستای استان مازندران از این سمت است . هوایش کاملا کوهستانی است کمی مرطوب تر از سمت ما . و کاملا سرسبز . دره هم پر آب بود و رودخانه اش خروشان . شیبش زیاد بود و آب خودش را به در و دیوار می کوبید . . از چند نفر در مورد راه بعد از سپارده و گردنه ای که به جنت رودبار می رسد پرسیدیم . اطلاعات درستی نداشتند . بعضی ها می گفتند بسته است و فقط پیاده و با موتور می شود رفت . یکی می گفت نیسان راحت رد می شود . خیلی اطلاعات کامل نبود . از دو نفر موتوری که همان راه را می آمدند پرسیدیم گفتند بسته است و موتور به سختی رد شد . البته فردا که خودمان این راه را رکاب زدیم دیدیم نیسان خیلی راحت رد می شود .
ناهار مهمان قهوه خانه ای در سپارده بودیم که کارتش را عکس گرفته ام و تو عکس ها هست. غذایش عالی بود . البته منتظر شدیم تا آماده کند . گفت دفعه بعد خواستید بیایید بگویید از قبل آماده کنم . جا برای ماندن هم داشت ولی ترجیح دادیم تا آخرین روستای قبل از گردنه بعدی ادامه دهیم تا بریا فردا راه کمتری داشته باشیم .و در مسیری آسفالته و کم شیب دره را دور زده و از پل گذشتیم و تا تمل ادامه مسیر دادیم .
تمل از سپارده کوچکتر بود . جای خاصی برای چادر زدن پیدا نکردیم . از مرد خوش برخوردی که می گفتند شورای ده است خواستیم . حیاط مسجد را بریا چادر زدن پیشنهاد داد که خیلی جالب نبود . کماه رمضان بود و شب پر تردد . ولی خانه ای که پیشنهاد داد اگرچه کوچک و نسبتا گران ولی قابل قبول تر بود . طبقه دوم خانه ای روستایی که مشرف به ده بود . برای گذراندن یک شب خوب بود . اگرچه کمی ام پی تری شدیم شب را
روز دهم :
صبح که بیدار شدیم تمل را مه شدیدی گرفته بود . منظره ده با مه زیبا بود ولی نگران بودیم از راه کوهستان که با مه دشوار می شد . با مرد صاحبخانه حساب و کتاب کردیم و راهی شدیم . از جاده خاکی بالا رفتیم و در مسیری که ما را به جنت رودبار می رساند . این مسیر ، در حقیقت کوه بلندی است که باید رد کنیم . بیش از ۱۰۰۰ متر ارتفاع می گیرد . یکسره . ارتفاعش از کوه دیروزی بیشتر است ولی با شیب کمتر . هوای مه آلود باعث می شود خنک تر باشیم و کمتر خسته شویم ولی خیلی جاها مه آنقدر غلیظ می شود که سخت می شود ادامه داد . امیدمان به این است که با بالا آمدن آفتاب شرایط بهتر شود . ولی مه رفته رفته غلیظ تر می شود . به برف ها می رسیم و راهی که باریک از کنار کوه بریده شده . راستش خیلی جاها نگران نیسان هم بودم که نکند نتواند رد شود . خودمان هم که با احتیاط می رفتیم . از کنار برف هایی که با گذشت دو ماه از بهار هنوز بیش از دو متر کنار راه تلنبار شده بودند .
به بالاترین نقطه که رسیدیم همچنان مه بود . امیدمان برای دیدن ابرها از بالا نا امید شد . و وقتی مه به قدری غلیظ شد که دیگه شبیه بارون شده بود خیلی سخت شد . در جا خیس خیس شدیم . شیشه عینکم پر آب شده بود و آب از عینک و کلاهم داشت می چکید ولی بارون نبود . کم کم درخت ها را اطرافمان می دیدیم . نشان می داد که داریم وارد جنگل می شویم . آقا هادی که قبلا آمده بود می گفت نمای این محل فوق العاده است ولی ما فقط مه میدیدیم .
جاده خاکی در یک سرازیری به جاده آسفالته رسید که بعد از غچعبور از چند روستا ما را به جنت رودبار می رساند . از شیشه های عینکم آب سرازیر بود و درست نمی دیدم راه را . چک ها جلوتر رفته بودند و تیم چهارنفره ما داشت با هم می رفت . دوستانمان سرعت گرفتند . چند بار خواستم آرامتر بروند ولی فاصله گرفتند . من نتوانستم با آن سرعت بروم و احتیاطا آرام کردم . گفتم با آرامش می روم کمی دیرتر می رسم . مشکلی نیست . نیسان هم رد شد و رفت و من به آرامی زیر بارون و مه رکاب می زدم . سر پیچ ، سرازیری تند شد و دور گرفتم . یهو دیدم نیسان جلومه و حسین آقا داره اشاره می کنه بایستم. زمین لیز بود . چرخ عقب بازی بازی کرد و به سختی ایستادم ‌ فاصله ام با نیسان کم بود . تو این مه حداکثر تو ۷-۸ متر دیده می شد نیسان . بالاتر پیکان سفیدی که از روبرو می آمد و چراغش روشن نبود را اصلا ندیدم تا وقتی که از کنارم رد شد . باز رنگ آبی مشخص تر بود .
ایستادم . دیدم امیر گوشه جاده نشسته صورتش پر خون بود . نتوانستم ببینم که کجاش خورده . ولی بهوش بود و حالش براه . صورتش پر خون بود . وسایل پانسمان آوردیم و آقا هادی تمیز کرد زخم را و بست . امیر را سوار نیسان کردیم و گفتیم حسین آقا ببردش تا اولین مرکز بهداشت . من هم سوار دوچرخه و با آشوب راهی شدم . هی به خودم فشار می آوردم که استرس و عجله باعث نشود که نسنجیده برانم و باعث حادثه جدیدی بشوم . آدرنالین بالا بود . دو سگ از ده روبرو حمله کردند . بر خلاف همیشه که در برابر سگ ها خیلی محتاط و آرامم من هم حمله کردم سمتشان . ترسیدند و زوزه کشان فرار کردند . به جنت رودبار که رسیدم ، خیس خیس خیس بودم . اینجا دیگه باران بود . باران درست و حسابی . مرکز بهداشتش را پرسیدم .رفتم و دیدم بسته است . زنگ زدم . رفته بودند بابلسر . با دوچرخه راهی شدم که من هم بروم . برنامه مان ماندن در جنت رودبار بود و دوستانمان در قهوه خانه اول ده مستقر شده بودند. صد متر از مسبر را نرفته بودم که برگشتم . می دانستم که سخت است آرام باشم و جاده ، خطرناک بود تو این شرایط . برگشتم . لباسعایم را عوض کردم . ناهار را سفارش داده یودند. با امیر تماس گرفتم و مطمئن شدم خوب است . تو راه بودند . راه مه آلود بود و سخت می شد رفت . بعد از استراحتی ، من با ماشین های گذری راهی شدم . اینجا جنگل های دالخانی بود . زیبا بود این جنگل تلاش می کردم بیشتر به طبیعت اطراف فکر کنم . ماشین با سرعت ۲۰ تا می رفت تا جایی که مه تمام شد . ماشینی که سوارم کرد مردی بود با مادر و همسرش . پایین زندگی می کردند و ییلاق ، خانه ای اجاره کرده بودند برای روزهای گرم تابستان. گل گاوزبان کاشته بودند .
رسیدم بیمارستان. حال امیر خوب بود . عکس گرفته بودند و مشکلی وجود نداشت . حسین را راهی کردیم سمت جنت رودبار و خودم امیر را ترخیص کردم و آمدیم بیرون جایی گرفتیم تا فردا که دوستانمان به ما برسند .
پی نوشت زیاد دارد حالا سر فرصت …