کپنهاگ – دانمارک

یکی از جاهایی که خیلی دوست داشتم در سفر اروپا حتما ببینم کپنهاگ بود . کلا کشورهای اسکاندیناوی برایم جذابیت داشت ولی در خصوص دانمارک علاقه بیشتری به دیدار داشتم . مخصوصا که به آلمان نزدیک تر بود و امکان بازدی از آن فراهم تر . یکبار  با دوستانمان برنامه ریزی کردیم که در تعطیلات روز کارگز که 4 روز تعطیلی پشت سر هم می شد به کپنهاگ برویم . گفتند4 روز زیاده و دو روز آخ را برویم . یادمه دو روز اول رو رفتم کلن و با عجله برگشتم تا بتونم باهاشون برم دانمارک که وقتی برگشتم به بهانه های مختلف کنسل کردند . راستش خیلی حیفم اومد که تعطیلات رو اینطوری از دست دادم . چون اگه زودتر می گفتند همون کلن می موندم و آخن و ماستریخت رو برنامه داشتم که برم ببینم که نشد .  تصمیم گرفتم ئر تعطیلات آخر هفته بعد تنهایی به کپنهاگ بروم.  برای رفتن به اونجا چند مشکل اساسی وجود داشت که اولین و بزرگترین مشکل نداشتن کارت اعتباری و عدم امکان رزرو هاستل بود که در تمامی سفرها گریبانگیر می شد . ولی شهرهای آلمان این خوبی رو داشتند که امکانات اقامت خیلی زیادی دارند و حتی در شلوغ ترین روزها هم می شود روی پیدا کردن هاستل مناسب حساب کرد . تعداد هاستل ها در کپنهاگ به نظر کمتر می رسید ( آنچه در اینترنت دیدم ) و گویا سریعتر هم پر می شد و در ضمن گرانتر هم بود .  دل رو به دریا زدم و گفتم هرچه پیش آید خوش آید .

از هافبانهوف کیل بلیط گرفتم برای کپنهاگ . قیمت بلیط 30 یورو بود ( زمان گذشته و دقیق یادم نمیاد فکر می کنم این حدود بود ) .  در شهر بین راه باید قطار را عوض می کردم . قطار را برای ساعت 5 صبح گرفته بودم و حساب کرده بودم که با اتبوس ساعت 4 اگر بروم به موقع می رسم . برای این سفر مثل همیشه کوله پشتی نارنجی رو ورداشتم و علاوه بر وسائلی که به صورت پیش فرض همیشه در کوله آماده حرکت دارم لباس گرم اضافه و سه تا حوله بزرگ ( بجای پتو ) هم ورداشتم تا اگر احیانا جای مناسبی برای ماندن پیدا نکردم بتوانم بیرون هم بمانم .

صبح با اتوبوس به هافبانهوف رفتم . 20 دقیقه قبل از حرکت قطار رسیدم و برای گذر وقت سری به کنار اسکله زدم که کشتی ها پهلو گرفته بودند . هنوز آفتاب طلوع نکرده بود ولی اینجا در این فصل سال مدت زمانی که به اصطلاح سپیده صبح گفته می شود خیلی طولانی است و تقریبا بیشتر زمان شب ، هوا کمی تا قسمتی روشن است بطوری که به راحتی می شود همه چیز را دید . تصویری از کشتی ها که گرفته ام این را نشان می دهد . البته هرچه شمال تر می روی این پدیده شدت می گیرد و شب ها روشن تر می شوند . منتظر بودم شدت این پدیده را در دانمارک ببینم .

کشتی پهلو گرفته در کانال کیل - صبح روز حرکت

کشتی پهلو گرفته در کانال کیل – صبح روز حرکت

صبح در کانال کیل

صبح در کانال کیل

سوار قطار شدم . در حینی که در قطار نشستم بلیطم را دوباره ورانداز کردم . با این قطار 50 دقیقه سفر

داشتم و در ایستگاه مشخص شده باید قطارم را عوض می کردم و سوار قطار سریع السیر مسیر آلمان دانمارک می شدم . دو دستی رو سرم زدم . من بلیط را از دستگاه گرفته بودم و دقت نکرده بودم که پیاده شدن من از این قطار ساعت 6:50 است و حرکت قطار به سمت دانمارک 6:56 . اگه این قطار 6 دقیقه دیر می کرد قطار را از دست می دادم و تقریبا مطوئن بودم که این اتفاق می افتد . و یا اگر قطار بعدی کمی زودتر حرکت می کرد .  دعا می کردم که کاش قطار بعدی تاخیر داشته باشد تا برسم و آرزو می کردم که کاش بجای دستگاه از دفتر فروش بلیط ، بلیط گرفته بودم که این مسائل را لحاظ کنند .  وقتی اسم ایستگاه مورد نظرم اعلام شد به ساعت نگاه کردم و دیدم دقیقا ساعت 6:50 است . به سرعت بیرون آمدم و بدو بدو رفتم سر سکویی که باید سوار می شدم . ایستگاه کوچکی بود و خیلی سریع رسیدم . قطار سر ساعت 6:55 وارد ایستگاه شد . سوار که شدم سر ساعت 6:56 حرکت کرد .  یهو یادم افتاد که اینجا آلمان است . حساب این مسائل را کرده اند و کلی حال کردم . بعد از یک سلسله استرس صبحگاهی نفسی کشیدم و رفتم تا جایی برای نشستن پیدا کنم .  قطار خیلی خلوت بود و کامل در اختیار خودم . من هم جاهای مختلف را امتحان کردم تا نهایتا جایی رو که باب طبعم بود پیدا کردم .

نکته ای رو در خصوص قطارها بگم موقع انتخاب بلیط گزینه ای برای انتخاب جا وجود داره که هزینه بیشتری رو درخواست می کنه . من جام رو انتخاب نکرده بودم و چون خالی بود مشکلی نداشتم . از این گزینه هم هیچوقت استفاده نکردم . فقط توضیح کوچولو بود .

در داخل قطار مونیتوری بود که سرعت رو نشون می داد . قطار با سرعت 280 تا 320 تا حرکت می کرد .  مدت زیادی از حرکت قطار نگذشته بود که دیدم  تو دشت بزرگ سر سبزی داریم به دریا نزدیک می شیم . به ساحل که رسیدیم مقدار از راه را داخل آب راه رفتیم که به نظر می اومد پل باشه یا خاکریزی شده بود و تو دریا پیشروی داشت . از داخل قطار مشخص نبود ولی دو طرفمان آب بود . بعد از طی مسافت کوتاهی یهو وارد تونل شدیم . این تونل گویا از زیر دریا کشور آلمان رو به دانمارک وصل می کنه . از تونل که بیرون اومدیم در خاک دانمارک بودیم .  وضعیت زمین و اقلیم از آلمان تا دانمارک به آرامی و با شیب کمی در حال تغییر بود .  در آلمان علف زارها و چمن زارهایی بودند که در جای جای آن درخت ها دیده می شدند . البته بحثم شمال آلمان است . به طرف دانمارک که می رفتیم کم کم از تعداد درخت ها کاسته می شود و دشت های سبز جای خودشون رو به مزارعی می داد که با گل های زرد پوشیده شده بود .  این گلها رو از نزدیک ندیدم ولی به نظر می اومد شبیه همون گل های زردی باشه که تو خرداد ماه سمت خودمون همه جا رو پر می کنه . در هر حال بسیار زیبا بود .

دانشگاه سیدانسک - قطار جلوی دانشگاه توقف کرد .

دانشگاه سیدانسک – قطار جلوی دانشگاه توقف کرد .

قطار در ایستگاهی در شهر کوچکی بین راه توقف کرد . از اونجایی که ایستاده بودیم دانشگاه اون شهر دیده می شد که ساختمان نه چندان بزرگی بود و بیشتر شبیه شعبه های دانشگاه آزاد بود که در شهرهای کوچک همه جا ایجاد شده .  البته شکل ساختمان این رو می گفت و ممکنه جای بزرگ و معتبری باشه . نمی دونم. شهر خیلی کوچیک بود . چند نفر سوار شدند . پیرمردی دانمارکی سوار شد . انتظار داشتم چون همه جای قطار خالی بود جایی دور از من بنشیند که ایشون اومدند و دقیقا روبروی من نشستند  . فرصت غنیمتی بود تا سر صحبت را با ایشان باز کنم و در مورد دانمارک باهاش صحبت کنم .

پیرمردی که باهاش همسفر شدم .

پیرمردی که باهاش همسفر شدم .

از پیرمرد در مورد خودش پرسیدم . گفت اهل این شهر است و برای کاری به کپنهاگ می رود . از من پرسید و برخلاف جوان تر ها از ایرانی بودن من ناراحت نشد . این نشانه خوبی بود .  از ایشون در مورد اقتصاد دانمارک پرسیدم . گفت که نفت و کشاورزی و صنایع دارند . چیزهایی که می دانستم . در مورد مبلغی که دولت به بیکاران می پردازد پرسیدم . گفت هر کس می تواند در صورتی که کار نکند از دولت مبلغی را دریافت کند که هزینه های اساسی زندگی او را پوشش می دهد و این مبلغ غیر از مبلغی است که اگر کسی کار داشته و کارش را از دست داده به عنوان بیمه بیکاری می گیرد . بیمه بیکاری بیشتر است ولی زمان محدودی دارد ولی این مبلغ نه پیش شرط دارد و نه محدودیت زمانی . با خنده گفتم این که باعث می شود که مردم تنبل بار بیایند و هیچ کس نمی رود کار کند و همه از دولت می گیرند .  خنیدید و گفت مگه کسی از پول بدش میاد . وقت می تونه کار کنه و پول بیشتر بگیره چرا کار نکنه . این هم دیدگاه درستی بود و البته واقعیتی بود که در جامعه دانمارک وجود داشت . چرا که می گفت تعداد خیلی کمی از جوان ها به این نوع پول گرفتن علاقه دارند و معمولا سراغ کار می روند .

از نگاهش در مورد ایران پرسیدم . دیدگاه خاصی نداشت و حتی احمدی نژاد را نمی شناخت . پرسید از دانمارکی ها چه کسی رو می شناسم . تنها کسی که یادم بود هانس کریستین آندرسن بود که در بچگی داستان هایش را خوانده بودم و قبل از آمدن در اینترنت در خصوص دانمارک که سرچ می کردم مطالبی در مورد او دیده بودم . اسمش را که گفت اصلا همچین کسی رو نمی شناسم . برایش توضیح دادم و از داستان های هانس گفتم . گفت اووووو هانس کریستین آندرسن . تلفظی به شدت متفاوت تر با آنچه من می کفتم . فهمیدم که مشکل اصلی تلفظ من بوده است . دقیق نمی دانم چطوری تلفظ می کرد ولی بهش حق دادم با این همه تفاوت گفته من رو متوجه نشه .

قطار به کپنهاگ نزدیک می شد . سعی می کردم شهر رو ورانداز کنم و تفاوت های اون رو با آلمان در ذهنم مرور کنم . ساختار شهر زیاد با شهرهای آلمان تفاوت نداشت . چهره شهر که مدرنیته و سنت در ساختمان های اون به هم آمیخته همون چیزیه که در بیشتر شهرهای آلمان دیده می شه . قطار متوقف شد و پیاده شدم . اول به صرافی ایستگاه رفتم و صد یورو رو چنج کردم . البته بعدها متوجه شدم که بهتر بود کمتر چنج می کردم و فقط به اندازه نیازم . چون موقع برگشت مجبور شدم برای تبدیل مجدد کرون به یورو باز کارمزد بدم که جمعش مبلغ قابل توجهی شد .

نرم افزاری رو دانلود کرده بودم که نقشه آفلاین شهر کپنهاگ رو داشت . چون اینترنت همراهم اینجا آنتن نداشت مجبور بودم آفلاین کار کنم .  مسیر رو پیدا کردم و پیاده به راه افتادم .

بیرون از ایستگاه که اومدم از ایستگاه دوچرخشون متحیر شدم . چقدر دوچرخه در کنار  هم پارک شده بود .  عالی بود .

دوچرخه ها بیرون از ایستگاه مترو .

دوچرخه ها بیرون از ایستگاه مترو .

ارتفاع کلی ساختمان های شهر زیاد بلند نیست و چند برج معروفی رو که راهنمای جاهای دیدنی شهر بود راحت از  ایستگاه راه آهن دیده می شد و نقشه هم نشون می داد که فاصله ها زیاد دور نیست و راحت می شه پیاده رفت . پس به راه افتادم .  اول خودم رو به کنار کانالی که از مرکز شهر عبور می کرد رساندم . در امتداد این کانال که حرکت می کردم می توانستم بسیاری از جاهایی رو که برنامه داشتم ببینم رو بازدید کنم .  تو کپنهاگ هم مثل هامبورگ کانال آب وسط شهر که خیلی هم بزرگه نقش اساسی در رشد شهر داشته و تو توسعه شهر خیلی موثر بوده . فرعی های این کانال پر بود از قایق های باری ، مسافری و تفریحی که پهلو گرفته بودند و یا در حال جابجایی بار و مسافر بودند . مخصوصا بازار اتوبوس های دریایی که مردم رو به گشت شهری در کانال می بردد خیلی گرم بود .

کانال وسط شهر کپنهاگ

کانال وسط شهر کپنهاگ

به میدان اصلی شهر رفتم . میدانی که در چهار طرف آن ساختمان های قدیمی بودند که گویا یکی از آنها مربوط به ساختمان ؟؟؟؟؟؟؟بود . جلوی هر کدام از این ساختمان ها نگهبان هایی با لباس مشکی و کلاه هایی بسیار بزرگ ایستاده بودند . مراسم تغییر پست این سربازان از جاذبه هایی بود که میان توریست ها خیلی طرفدار داشت . این رو از اونجایی فهمیدم که خیلی ها منتظر ایستاده بودند . من کنجکاو شدم که این همه آدم منتظر چی هستند . سربازها که اومدند برای تغییر پست همه شروع کردند عکس گرفتن . جاذبه که حتما نباید اثر تاریخی مربوط به عهد هخامنشی باشه . با همین چیزهای ساده توریست ها رو سرگرم می کنند .

نگهبان های کلاه گنده

نگهبان های کلاه گنده

قلعه کپنهاگ در قسمت های قدیمی شهر و جایی که کانال به دریا می رسد واقع شده است. این قلعه دژی نظامی بوده است که دو دوره های تاریخی مختلف مورد استفاده قرار گرفته است . از بالا که به این قلعه نگاه کنید ستاره ای پنج پر را خواهید دید که اطراف آن را آب پوشانده است . اینها خندق هایی است که برای دفاع دور قلعه کنده شده است . اطلاعات بیشتر در مورد این اثر را می توانید در آدرس زیر بیابید :

https://en.wikipedia.org/wiki/Kastellet,_Copenhagen

در داخل این قلعه ساختمان های زیادی وجود دارد که بعضی از آنها مسکونی بوده و برخی دیگر مراکز نظامی و اداری بوده اند . در حال حاضر کلیسایی در داخل این قلعه وجود دارد . روزی که من رفته بودم داخل کلیسا عروسی بود . بعد از مراسم عروس و داماد بیرون ایستاده بودد و مهمان ها با صف می آمدند و تبریک می گفتند . من هم رفتم قاطی مهمان ها و بهشون تبریک گفتم و آرزوی خوشبختی کردم .  نشناختند ولی خیلی طبیعی برخورد کردند و اصلا از وجود غریبه ای با شکل و شمایل مسافر در میان مهمان ها متعجب نشدند .

خندق های اطراف قلعه کپنهاگ

خندق های اطراف قلعه کپنهاگ

 

DSC_0289

DSC_0295

مجسمه های ورودی قلعه کپنهاگ

مجسمه های ورودی قلعه کپنهاگ

عروسی در کلیسای مرکز قلعه کپنهاگ

عروسی در کلیسای مرکز قلعه کپنهاگ

در داخل قلعه آسیابی بادی وجود داشته که در حال حاضر ظاهر بسیار تمیز و مرتبی دارد و به نظر می رسد که بازسازی شده است . در فضای چمن مرتب اطراف بسیار زیبا و دیدنی بود .  اینجا خانواده ای از ایسلند را دیدم . با هم صحبتی کردیم و آنها از زیبایی های ایسلند گفتند و پیشنهاد کردند حتما آنجا را هم ببینم .

آسیاب بادی در قلعه کپنهاگ

آسیاب بادی در قلعه کپنهاگ

دور تا دور قلعه برخی جاها توپ هایی جنگی قدیمی را که زیبا رنگ شده اند می توان دید .  علاوه بر ارزش تاریخی که این قلعه دارد ، فضای سبز زیبایی که در داخل آن ایجاد شده است باعث گریده است که برخی از مردم از آن به عنوان پارک مناسبی برای پیک نیک یا ورزش نیز استفاده کنند .  هوای آن روز کپنهاگ آفتابی بود و در شهری که آفتاب معمولا کمیاب است همچین آفتابی باعث شده بود که بسیاری از مردم در خیابان ها باشند . البته من که روزهای دیگر کپنهاگ را ندیده بودم ، این فقط یک حدس بود .

توپ های جنگی قدیمی در جای جای قلعه کپنهاگ

توپ های جنگی قدیمی در جای جای قلعه کپنهاگ

در خروجی قلعه به طرف دریا مجسمه های دیواری زیبایی دیده می شود . همچنین مجسمه هایی داخل استخر آب که با زیبایی و ظرافت خاصی ساخته شده اند . از همین مسیر امتداد کناره دریا به سمت کانال رو ادامه دادم .  مجسمه پری دریایی معروف کپنهاگ که بر اساس افسانه ای از هانس کریستین آندرسن ساخته شده است در همین جا قرار دارد .  اطلاعات بیشتر در مورد این مجسمه را می توانید در آدرس زیر ببینید :

https://en.wikipedia.org/wiki/The_Little_Mermaid_(statue)

در کنار پری دریایی عکس گرفتم و به سمت مرکز شهر روانه شدم .  خیلی تشنه شده بودم . در کنار خیابان آب معدنی می فروختند . قیمت کردم . حدود 1.5 یورو قیمت یک آب معدنی نیم لیتری بود . از آلمان خیلی گرانتر بود و احتمالا از فروش گاه های داخل شهر نیز . ولی در هر حال گرفتم و خوردم . روی نیمکتی نشسته بودم و به بطری نگاه می کردم . برایم جالب بود که آب معدنی تولید ترکیه بود به اسم حیات .  حس خوبی داشت و به بعضی ماسئل فکر کردم در مورد امکان تولید و صادرات اب و تفاوت های ترکیه و ایران و … که اینجا سانسور می کنم .

من و پری دریایی هانس کریستین آندرسن در کنار دریای کپنهاگ

من و پری دریایی هانس کریستین آندرسن در کنار دریای کپنهاگ

آب معدنی حیات تولید ترکیه در دانمارک

آب معدنی حیات تولید ترکیه در دانمارک

 

کمی جلوتر از پری دریایی در کنار دریا مجسمه حضرت داوود را می توان دید . مجسمه بزرگ مسی ( بخاطر رنگ سبزش می گویم مسی وگرنه نمی دانم دقیق )  که کاملا لخت بود . می گویند مجسمه حضرت داوود است ولی دلیل انتساب و وجه انتسابش را نمی دانم و نتوانستم از کسی بپرسم .  اطلاعات بیشتر در این مورد را می توانید در آدرس زیر ببینید :

https://www.google.com/webhp?sourceid=chrome-instant&ion=1&espv=2&ie=UTF-8#q=david+statue+copenhagen&start=0

 

مجسمه حضرا داوود . بر اساس طرح میکلانژ .

مجسمه حضرت داوود . بر اساس طرح میکلانژ .

در امتداد کانال به سمت داخل شهر که می روید دیدنی های زیادی هست که توجهتان را جلب خواهد کرد . یکی از این جاذبه ها کشتی چوبی قدیمی است که داخل آن را موزه کرده اند . فضایی دقیقا مشابه با کشتی های قدیمی . از بیرون کشتی عکس گرفتم . داخلش بلیطی بود و سرکی کشیدم ولی داخل نرفتم .  از ایده هایی که برای جذب گردشگر داشتند خیلی خوشم آمد . خیلی از این موارد نه اثر باستانی خیلی قدیمی اند که در هیچ جای دیگر دنیا نباشند نه اثر طبیعی آنچنانی که منحصر بفرد باشند . فقط خلاقیت به خرج رفته تا زمینه ای برای جذب گردشگر باشد . همه هم مثل من مفلس نبودند که . خیلی ها بلیط می گرفتند و داخلش را هم بازدید  می کردند . فکر می کنم این کشتی قدیمی بازسازی شده خیلی بیشتر از همتایان مدرنش در روز درآمد داشت .

کشتی قدیمی وایکسنگی که داخلش تبدیل به موزه شده

کشتی قدیمی وایکسنگی که داخلش تبدیل به موزه شده

در اینجای مسیر بود که هوس کردم مثل سفر برلین دوچرخه ای اجاره کنم و در شهر با دوچرخه بگردم . مانند برلین جاهایی که دوچرخه اجاره می دادند همه جا نبودند . حداقل من ندیدم . بعد از پرس و جو به یک مغازه تعمیر دوچرخه رسیدم .  پسر جوای بود افغانی که اتفاقا خیلی هم تحویل گرفت . اجاره هاشون بالا بود . تقریبا سه برابر برلین . در برلین روزانه 10 یورو و ساعتی 2 یورو بود . اینجا حدودا ساعتی 6 یورو . البته با کرون بود اجاره شون . معادل می کنم . دیدم صرف نمی کند با همین پای پیاده بهتره .

به میدان رفتم .  جمعیت خیلی زیادی اونجا جمع شده بودند . با لباس های سنتی و پرچم به دست . پرسیدم . همه نروژی های ساکن دانمارک بودند . امروز روز استقلال نروژ بوده و 22 بهمنشونه . همه در این میدان جمع می شوند و جشن دارند . هنوز برنامه شروع نشده بود .  منتظر ماندم . با کلی از این خانواده ها چاق سلامتی کردم و تبریک گفتم . همه خوشحال بودند واز تبریک خوشحال می شدند . با بعضی ها هم عکس یادگاری گرفتم .

تعویض پست سربازها در میدان اصلی شهر

تعویض پست سربازها در میدان اصلی شهر

برنامه که شروع شد اول گروه سرود ، سرود ملی نروژ رو اجرا کردند و بعد آهنگ های دیگر . جالب این بود که گروهی که آهنگ رو اجرا می کرد گروه ارکستر نظامی دانمارک بو.د که لباس نگهبان های کلاه بزرگ رو داشتند . حسن همجواری کشورها هم جالب بود . یه لحظه فکر کنید روز ملی همسایه هامون مثلا ترکمنستان  رو ترکمنستانی های مقیم ایران  بخوان تو تهران جشن بگیرند . کم کمش 10 تا کشته رو در نظر بگیر برو بالا . کل کشور به هم میریزه .

DSC_0165

DSC_0173

DSC_0190

من در جشن روز ملی نروژ در کپنهاگ

جشن تمام نشده بود که اومدم بیرون . دوباره میدان مرکزی شهر در مسیرم بود . اونجا به کلیسای مرکزی کپنهاگ هم سری زدم که بزرگ بود و زیبا . اطلاعات در خصوص این اثر رو هم می تونید تو این آدرس ببینید :

https://en.wikipedia.org/wiki/Frederik%27s_Church

 

DSC_0250

کلیسای فردریک

کلیسای فردریک

 

نمای داخلی کلیسای فردریک

نمای داخلی کلیسای فردریک

 

از جاهایی که برنامه داشتم ببینم ، مهمترینش بازار کپنهاگ بود . این راسته طولانی ترین راسته بازار در کل اروپاست . اگرچه جنس هایی که در بیشتر شهرهای اروپا به فروش می رسد مشابه هم اند و تفاوت آنچنانی میانشان نیست ولی به هر حال در هر شهری بازار گزیده ای از فرهنگ هر ملت رو نشون میده . من هم که برنامه ای برای خرید نداشتم ولی خیلی دوست داشتم بازار بو ببینم . رفتم . طولانی بود و جالب . وجه تمایز آن با بازارهایی که در آلمان دیده بودم در چند چیز بود : اول اینکه در بسیاری از مغازه ها نمادهای مختلفی از وایکینگ ها رو می شد دید .  در بازار وظیفه حمل مسافر بر عهده دوچرخه هایی بود که محل نشیمن سرنشین جلوتر از چرخ جلو تعبیه شده بود .  خیلی هم طرفدار داشت و بیشتر توریست ها این نوع سواری را از دست نمی دادند .  تفاوت عمده اینجا با آلمان رو موقعی متوجه شدم که کم کم دیروقت می شد .  تو شهرهای کوچک آلمان حدود ساعت 7 مغازه ها رو تعطیل می کنند . تو برلین این زمان تا ساعت 9 نهایتا ادامه می بابد ولی تعطیلی زودهنگام ویژگی ثابتی است که تفاوتی آشکار با سیستم زندگی ایرانی ها داشت . آنطور که متوجه شدم کپنهاگ شهری است که تا صبح زنده است . البته این را موقعی به خوبی دریافتم که مجبور شدم تا صبح در شهر باشم و از نزدیک زندگی در کپنهاگ را درک کنم .

نماد وایکینگی خیلی بزرگ در ویترین مغازه

نماد وایکینگی خیلی بزرگ در ویترین مغازه

من و مجسمه مرد وایکینگی

من و مجسمه مرد وایکینگی

وسط بازار گروهی نوازنده مشغول نواختن بودند. آهنگ محزونی می زندند و کسی هم توجهی به آنها نداشت . قیافه های زوار در رفته ای داشتند و خسته می زدند . با دیدناینها شیطنتم گل کرد . نزدیک رفتم و گفتم آهنگ 6-8 می تونید بزنید .  یکی از اونها خسته منو  طوری نگاه کرد که معادل این بود که بگه برو بینیم حال نداریم .  نمونه آهنگی رو با دهنم براش صدا در آوردم و اشاره کردم که آهنگ رو برای رقص می خوام . رفیقش دوزاریش افتاد و گفت آره می زنیم . آهنگ رو با دهنم دیرین دیرینش رو زمزمه کردم و اونا شروع کردند نواختن . خوب می زدند . کوله پشتی رو گذاشتم کنارشون و شروع کردم دور گرفتن رقص آذری  . همه رهگذرا جمع شدند برای تماشا و دوره شلوغ شد .  تشویق می کردند .  راستش خسته بودم و زیاد نتونستم ادامه بدم .  تموم که شد بعضی ها پول دادند و لب نوازنده ها هم به خنده باز شد . هنوز جمعیت پراکنده نشده بودند که کوله ام رو ورداشتم و راهی شدم .

در کپنهاگ وسط یکی از میدان ها دیواری وجود دارد که روی آن رو با درهای کوچک چوبی که دو طرف آن به رنگ های مختلف رنگ شده است پر کرده اند . هر کدام از این درها اندازه حدود 15 در 25 سانتی متر دارند و کنار هم روی دیوار چیده شده اند . اختلاف رنگ دو طرف باعث می شود که با برگرداندن درها ، رنگ دیوار را در قسمت های دلخواه عوض کرد و هر آنچه را که می شود با دو رنگ نشان داد روی دیوار خلق کرد . برای قسمت های بالای دیوار نردبان هم گذاشته اند . من هم منتظر شدم خلوت شد و از قافله عقب نماندم . چند تا هنرنمایی هم من کردم .

DSC_0372 DSC_0368

دیواری که خیلی مورد توجه توریست هاست . درهای کوچک دو طرفه

دیواری که خیلی مورد توجه توریست هاست . درهای کوچک دو طرفه

داخل شهر که بودم از هاستل ها هم غافل نشدم . به چند هاستل سر زدم . همه پر بودند . با نزدیک شدن به ساعات انتهایی روز با سرعت بیشتر دنبال هاستل گشتم ، فایده نداشت .  بعد از کلی دوندگی ، تصمیم گرفتم بی خیال هاستل شوم و شب را هم به گشت و گذار ادامه بدم . دو عامل باعث می شد که در این تصمیم مصرتر شوم . اولی همان وضعیت طولانی بودن روز در کپنهاگ بود . عکسی از نصفه شب این شهر حدود ساعت 11 شب گرفته ام که کتاملا گویای وضعیت است . صبح هم که از ساعت 3 به بعد به اندازه کافی روشن است که بتوان به ادامه شهر گردی پرداخت . و دلیل دوم اینکه اکثر کافی شاپ ها و رستوران های راسته مرکزی شهر ، 24 ساعته اند . مک دونالد تا صبح باز است . ظهر که ناهار رو تو یکی از شعبه های مک دونالد بودم دیدک که جای بزرگی دارند و خلوت . میشد در صورت نیاز ساعتی رو اونجا استراحت کرد .  البته در صورت نیاز وگرنه وقت برای خواب تو خونه زیاد بود . بهتر بود از کوچکترین زمان ها هم برای بیشتر دیدن استفاده می کردم .

ساعت 11 شب در کپنهاگ . چه تاریکی ملوسی

ساعت 11 شب در کپنهاگ . چه تاریکی ملوسی

من از صبح که تو شهر بودم فقط محله های بالای کانال رو که قسمت اصلی شهر رو تو خودش جاداده بود دیده بودم . با توجه به زمان مانده از روز طولانی ، تصمیم گرفتم سری هم به سمت دیگر کانال بروم . فاصله پل از جایی که بودم زیاد بود ولی قدم زنان رفتم . آن سمت کانال به محله ای رسیدم که بسیار قدیمی بود . به نظر می آمد که محله ای متروکه باشد اما علی رغم قدیمی بودن ساختمان ها رنگ شدهو زیبا و مرتب بودند .  تقریبا جلوی همه ساختمان ها تاریخ احداث رو زده بودند. از 1820 داشتیم تا اوایل 1900 . خیلی قدیمی بودند .  با پنجره های چوبی . اون موقع به نظرم رسید که اینجا محله بدبخت بیچاره هاست .  فرداش که به گشت کانال با کشتی رفتم راهنما آورد ما رو لب ساحل این محل و توضیح داد که اینجا محله پولدارهای کپنهاگ است و خانه هاشون بسیار گران اد . جالب بود که پولدارهاشون تو آپارتمان های عهد بوق زندگی می کردند .

محله پولدارها با خانه های 200 ساله

محله پولدارها با خانه های 200 ساله

کم کم  دیر می شد . هنوز تا تاریکی هوا خیلی مانده بود. ساعت حدود 10 شب بود . بری  اینکه بتوانم در ادامه گشت شبانه فرش تر باشم ، نیم ساعتی کنار چمن های سمت پایین ساحل کانال چرتی زدم . وقتی بیدار شدم فرش فرش بودم . به سمت بازار رفتم . با تاریک تر شدن هوا ، راستهبازار پر شده بود از توریست های رنگارنگ و جوانانی که برای یک آخر هفته خوب زده بودند بیرون .  کلا دانمارکی ها را نسبت به آلمانی ها آدم های پر انرژی تر و شادتری دیدم .  فضای جالبی بود . برای من هم تازگی داشت .  گذر زمان رو حس نمی کردم .  در شب لاجوردی رنگ کپنهاگ خیابان ها رو می دیدم و مردم رو . لذت می بردم .

ساعت حدود 3 شب بود که احساس گرسنگی کردم . به نزدیک ترین مکدونالد رفتم . هم شکم رو شارژ کردم و هم باطری گوشی رو . زدم بیرون . هوا روشن تر شده بود و شهر خلوت تر . کم کم چشمهایم سنگین می شد . در پارک کنار ساحل بساطی پهن کردم و چرتی زدم . بیدار  که شدم ساعت 5 صبح بود .

حرکت در شهر دوباره شروع شده بود . جوان هایی رو دیدم که کیسه به دست مشغول جمع آوری بطری هایی هستند که همه جای شهر ریخته شده . شهر بسیار به هم ریخته و کثیف شده بود .  این جوانان به ازای بازگرداندن این بطری ها ، پولی دریافت می کنند . شب های یکشنبه که همه خیابان ها شلوغه و مصرف الکل و نوشیدنی تو شهر بالاست همه جای شهر پر بطری میشه و جمع آوری و بازگردوندن این ها هم درآمد مختصری برای کسانی که شغل ثابت ندارند ( معمولا دانشجوها ) ایجاد می نه .

برای صبحانه کافی شاپ ها کافه داغ و کیک سرو می کردند . از تجربه ای که از برلین داشتم می دانستم که اگر خرد را از فروشگاهها انجام دهم خیلی ارزانتر تمام می شود . به فروشگاهی رفتم و وسال مورد نیازم را انتخاب کردم.  نان شیرین می خواستم و آب پرتغال پاکتی . روی پاکت ها عکس میوه های مختلف رو زده بود و به دانمارکی اسمشون رو نوشته بود . روی همشون apple  رو تشخیص دادم . گیج شدم . از فروشنده خواهش کردم آب پرتغال بهم بده . باز روی بستش اسم Apple گیجم کرد .  از فروشنده پرسیدم روی این که نوشته سیب ولی عکس پرتغال داره . خندید و گفت تو دانمارکی به پرتغال سین اپل می گویند . سیب هم که همان اپل است . انار هم گروت اپل می شود . البته اگر درست نوشته باشم . گویا اپل اسم عمومی میوه است که در کنار همه میوه ها می آید .  برام خیلی جالب بود .

روز دوم رو برنامه داشتم که قسمت هایی از شهر رو که ندیده بودم بگردم . فضای سبز بزرگی رو روی نقشه می دیدم قبل از هر کاری واجب دیدم که اونجا سری بزنم .  رفتم . پارکی بود در کنار آب و معلوم بود زیاد به صورت پارک شهری بهش رسیدگی نمیشه و حالت وحشی داره . پر بود از درختای گوجه سبز که میوه هاشون خیلی کوچولو بودند و هسته شون سفت نشده بود .  من هم از اول سال وطن نبودم و گوجه سبز ندیده ، به جان اونها افتادم . مردی که در حال دویدن و ورزش صبحگاهی بود نزدیک شد و از دیدنمن که میوه های کال رو دارم میچینم تعجب کرد . گفت اینا که هنوز نرسیده اینطوری می چینی . راستش هنوز هم نمی دانم که تو اروپا گوجه سبز رو به سبک ما می خوردند یا نه ولی حداقل اون مرده نمی دانست که اینطوری میشه خورد . گفتم ما تو کشورمون اینها رو می خورم و خیلی هم خوشمزه اند  . توضیح من تمام نشده بود که یکیش رو کند و درسته زیر دندون له کرد . ماده تلخ وسط هسته که به دهنش رسید تف کرد بیرون و چند کلمه به دانمارک ی گفت که نفهمیدم چی بود ولی از قراین می توان حدس زد و قبل از اینکه من بتونم توضیح بدم که چطوری باید بخوره غر غر کنان به دویدنش ادامه داد .

دانشگاه کپنهاگ

دانشگاه کپنهاگ

مجلسمه بور جلوی دانشگاه کپنهاگ

مجلسمه بور جلوی دانشگاه کپنهاگ

 

دو جایی که باید میدیم یکی دانشگاه کپنهاگ بودو دیگری قصر پادشاهی . به سمت دانشگاه رفتم . البته یکشنبه بود و تعطیل . دانشگاه کپنهاگ کلا ساختمان های خیلی بزرگی نداره ولی معلوه که خیلی قدیمیه . البته احتمالا فضاهای دیگری داخل شهر به این فضای اصلی دانشگاه اضافه شده ولی در هر صورت ساختمان هایی که من دیدم و محوطه ای که دیدم چندان بزرگ نبود . در جلوی یکی از ساختمان های دانشگاه ف مجسمه بزرگترین مشاهیر دانشگاه را گذاشته بودند . فکر می کنم 10 – 12 نفر بودند . شمارشون یادم نیست . ولی همشون رو به دقت نگاه کردم تا ببینم کدومشون رو می تونم بشناسم . دو تاشون رو شناختم . اولی همون نیلز بور بود صاحب نظریه اتمی بور که تو شیمی دربارش خونده بودیم و همچنین داستان فشارسنجش خیلی معروفه . من قبلش فکر می کردم که بور آلمانیه .  دومیش هم توماس ریاضی دان بود . همون کتاب توماس ریاضیات 1 و 2 که تو همه دانشگاه ها تدریس می کنند . جالب بود و از دیدنشون خوشحال شدم .

کاخ سلطنت . اصلا چیزی نبود که انتظار داشتم

کاخ سلطنت . اصلا چیزی نبود که انتظار داشتم

تو نقشه می دیدم که کاخ سلطنت دانمارک کنار باغ خیلی بزرگی قرار گرفته . به طرفش حرکت کردم . باغ خیلی باصفایی بود که پر بود از مردمی که زیر آفتاب دراز کشیده بودند . من هم کمی دراز کشیدم و استراحت کوتاهی کردم . جلوی آفتاب اصلا حال نمیده. ولی دانمارکی ها دوست دارند . با عده ای از جوونا که تو پارک بازی مضخرفی رو در حال بازی بودند آشنا شدم و ایشان را دعوت کردم به عمل صالح و جایگزینی بازی زیبای وسطی بجای بازی خودشون . که البته بعد از آموزش کوتاهی عملی شد .  خوششان آمده بود .

مردم در حال استراحت در زیر آفتاب در پارک

مردم در حال استراحت در زیر آفتاب در پارک

قوهای زیبای حیاط کاخ سلطنت

قوهای زیبای حیاط کاخ سلطنت

کاخ سلطنت دانمارک هم نشان زیادی از کاخ بودن نداشت . خیلی ساده تر از چیزی بود که انتظارش رو داشتم . اصلا جذابیتی رو که انتظارش رو می کشیدم نداشت . تنها قوهای ملکه تو حیاط کاخ بود که توجهم رو جلب کرد . خیلی زیبا بودد .

برای برگشت از بلابلا کار استفاده کردم . این سیستم یک سیستم اشتراک گذاری خودرو برای سفر هستش . یعنی من اگهم یخوام از تهران با ماشین شخصی برم اصفهان می رم تو این سایت و آگهی می دم برای پیدا کردن همسفر.  هم همسفر راه و هم دریافت پولی که بخشی از  پول بنزین رو جبران می کنه .  برای آشنایی بیشتر با این سیستم می تونید به سایتش مراجعه کنید :

Http://blablacar.com

برای ساعت 4 قرار گذاشتم . بیرون تویکی از ایستگاه های مترو . تا آن موقع 3 ساعت زمان داشتم . کم کم پیاده شروع به حرکت کردم . در یکی از خیابانها دیدم که تعداد زیادی در حال دویدن هستند . دوی همگانی بود . مدت کوتاهی تماشا کردم و به راهم ادامه دادم . به موقع در محل قرار بودم . باران هم شروع شده بود . همسفرهایم دودختر دانشجو بودند که یکی فرانسوی و یکی آلمانی بودند و در دانشگاه مدیریت و اقتصاد کپنهاگ مهمان شده بودند. این را هم اینجا فهمیدم که تو اروپا خیلی رایجه که دانشجوها ترم های مختلف رو تو دانشگاه های مختلف مهمان می شوند تا تجربه های متفاوتی از زندگی در شهر ها و کشورهای مختلف داشته باشند .

مسابقه دو در داخل کپنهاگ

مسابقه دو در داخل کپنهاگ

برای برگشت از مسیری عبور می کردیم که بخشی از آن بر روی کشتی طی می شد . مقصد همسفرها مرکز آلمان بود و من تنها تا لوبک می تونستم با ماشین آنها بروم . ماشین داخل پارکینگ کشتی رفت و ما رفتیم روی عرشه . کشتی نسبتا بزرگ یبود و فضای داخلی مرتب و ترو تمیزی داشت . با رستوران و کافی شاپ و فروشگاه .  فضای بیرون هم بارونی بود و خیلی زیبا .

بالاخره کشتی به ساحل لوبک رسید. از لوبک تا کیل رو باید یه فکری می کردم . بلیط عادیش 16 یورو بود . می توانستم گروهی بروم یا اینکه سیستم ترکیبی اتوبوس قطار با 10 یورو . البته فکر پلیدی به ذهنم رسید که بلیط نگیرم و سوار شوم . تو قطارهای آلمان تو ووردی کسی بلیط رو چک نمی کنه فقط بصورت رندم وسط راه چک می کنند . احتمال اینکه چک کنند تو این زمان خلوتی کم بود . ولی باز نمی ارزید به ریسک کردنش . تصمیم گرفتم دوری در ایستگاه بزنم تا شاید راهی پیدا کنم .  در حال قدم زدن بودم که پسر جوانی نزدیک من آمد و گفت بلیط گروهی روزانه نامحدود دارم فروشی . می خوای ؟ پیشنهاد جذابی بود . قیمت خواستم گفت 10 یورو . حداقل 6 یورو کمترمی افتاد . گفتم باشه بذار یه فکری بکنم . دوری زدم و تصمیمم رو گرفتم و برگشتم . با خانم و بچش بودند . دیدم با همسرش داره فارسی صحبت می کنه . دست مریزاد گفتم به دو نفر ایرانی که در مشخص ترین و روتین ترین شرایط هم از دور زدن و دو دره بازی دست بر نداشته و جبهه ها را در همه جای دنیا حفظ می کنند . شیرازی بود و همسرش تو لوبک درس می خوند خودش هم مربی ژیمناستیک بود اونجا .  برای دیدن فامیل ها بلیط گرفته بودند و بلیط هنوز تا آخر وقت آنروز اعتبار داشت. پولش را دادم و بلیط رو گرفتم و راهی کیل شدم .

DSC_0379

DSC_0381

عرشه کشتی دانمارک - آلمان

عرشه کشتی دانمارک – آلمان

به کیل که رسیدم پسر جوانی جلو آمد و گفت 50 سنت داری بهم کمک کنی؟ می خواهم بلیط قطار بخرم و 50 تا کم دارم . کم سن بود و تمیز و مرتب . به نظر نمی آمد گدا باشد . البته فقط به نظر نمی آمد ولی در دنیای امروزی همه جور گدایی هست .  بلیط رو که هنوز ساعاتی از اعتبارش مونده بود بهش دادم . خوشحال شد و کلی تشکر کرد و دوید به سمت قطار . راستش من اگر در چنین شرایطی جای اون پسره بودم قطعا بدون بلیط سوار می شدم و اگر قرار  بود التماس کنم بجای التماس به مردم برای 50 سنت به مامور قطار التماس می کردم . تازه اگر لو رفتم .  البته مامورهای اونجا مثل اینکه راه در رو ندارند و به پستشان نخوری بهتره .

سفر کوتاه ولی انرژی بر این هفته ام هم به پایان رسیده بود و خیلی خسته بودم . تو اتوبوس که نشستم خوابم برد و مجبور شدم 3 تاایستگاه رو پیاده برگردم .  ولی خاطراتش واقعا بیادماندنی و شیرین بود.

راستی شبی رو که کپنهاگ بودم شب تولدم بود که به تنهایی تو دیار غربت برای خودم جشن تولد گرفتم . چون تنها جنش تولدی بوده که دور از خانواده بوده ام خوب یادم می مونه .

 

یک دیدگاه در نوشته‌ی “کپنهاگ – دانمارک

  1. عباد

    “از ایده هایی که برای جذب گردشگر داشتند خیلی خوشم آمد . خیلی از این موارد نه اثر باستانی خیلی قدیمی اند که در هیچ جای دیگر دنیا نباشند نه اثر طبیعی آنچنانی که منحصر بفرد باشند . فقط خلاقیت به خرج رفته تا زمینه ای برای جذب گردشگر باشد . فکر می کنم این کشتی قدیمی بازسازی شده خیلی بیشتر از همتایان مدرنش در روز درآمد داشت .”

    با دیدن این مناظر موضوعی که خیلی برامون پر رنگ میشه شلختگی و بی سلیقگی شهرها و شهردارهای ماست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *